پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٨ - شعرهاى ارغوانى - رضایی نیا عبدالرضا
شعرهاى ارغوانى
رضایی نیا عبدالرضا
خون بلبل
ه.ا.سايه تهران، اسفنده ١٣٥٨
بهارا چه شيرين و شاد آمدى
كه با مژده دارانِ داد آمدى
بده دادِ ما را كه خون خوردهايم
ستمهاى آن سرنگون بُردهايم
به در بُرده از دست بيدادگر
دلى در بدر، غرقِ خونِ جگر
دلى، مانده صد زخم خنجر در او
دلى، كينِ خونِ برادر در او
دلى، در عزاى عزيزان به درد
ندانى كه نامرد با ما چه كرد
گرفتند و بردند و آويختند
چه خونها كه هر صبحدم ريختند
ندادند رخصت كه بيوه زنى
برآرز سوزِ جگر شيونى
نه آن سوگوارى كه نگذاشتند
كه از گريه هم باز مىداشتند
بهارا ببين اين دلِ ريش ريش
بلا بُرده از طاقتِ خويش بيش
دلى كِش به صد درد آغشتهاند
دلى كش به هر صبحدم كشتهاند
بهارا من از اشكِ پنهان پُرم
كه اين گريهها را فرو مىخورم
كجا بودى اى كاروان اميد
كه عمرى دلم انتظارت كشيد
چه آوردى از راهِ دور و دراز
بگو آنچه بود از نشيب و فراز
بهارا براين دشت گلگون گذر
كهگيرى زخونِ شهيدان خبر
بپرس از شقايق كه چون مىدمد
كه جاى گل از خاك خون مىدمد
تو رفتى و روى چمن زرد شد
دلِ باغبان تو پُر درد شد
گلِ ارغوان تو بر خاك ريخت
پرستو از اين بام ويران گريخت
تو رفتى و آمد زمستان سخت
به سوگ تو گردون سيه كرد رخت
فرو خفت خورشيد و يخ بست آب
سر بخت بستان گران شد ز خواب
مگر گرد بادى درآمد ز راه
كه شد روزِ روشن چوشامِ سياه
تگرگ از درختان فرو ريخت برگ
درو كرد اين كِشته را داسِ مرگ
فرود آمد آن برق با بانگِ سخت
به جا ماند خاكسترى از درخت
تو رفتى و اين باغ ماتم گرفت
سرِ سروِ آزادگى خم گرفت
اجاقِ شب افتادگان سرد شد
سرِ مرد پامالِ نامرد شد
تو رفتى و داغ تو در سينه ماند
به دل آتشِ عشق ديرينه ماند
نگر تا شبِ تيره چون سوختيم
چراغى ز جانِ خود افروختيم
نگردد جهان تا نگردد جهان
بد و نيك گيتى نماند نهان
نگفتم كه يك روز سر بركُنيم؟
جهان را به آئين ديگر كنيم
به آئين ديگر برآرد بهار
گلى بىغبارِ غمِ روزگار
بهارا بيا كان زمستان گذشت
گل و لاله پر كرد دامانِ دشت
بيا تا ببينيم در كارِ گل
ز شبنم بشوئيم رخسارِ گل
بهارى نو آمد به صد دلبرى
بيا تا ازو گل به دامن برى
بهارا ببين تا چه پروردهايم
زخونِ دلِ خود گل آوردهايم
فرو برده در سينه خويش چنگ
گلى نوبرآورده خورشد رنگ
بهارى بدين نازنينى كجاست
كه اين خونهاى شهيدان ماست
بهارا نديدى تو آن رستخيز
كزو چشم و دل بود خونابه ريز
ز هر سوى برخاست بانگ درشت
گره كرد خشمِ خروشنده مشت
چون مشتِ تهى پُر شود كوه كيست
كه را پيشِ سيل است ياراىِ ايست؟
همان آب كو سر فروافكند
چو انبوه شد كوه را بر كند
سرافتادگان چون سرافراشتند
از آن خيره سرتاج برداشتند
فروماند شمشير از موج خون
ستمكاره چون تاج شد سرنگون
در آن تيرباران سپر سينه بود
كه از تير در سينه ترسى نبود
به خون شهيدان پيروزگر
كه شمشير بر خون نيابد ظفر
بهارا ببين كاين خط سرنوشت
برادر به خونِ برادر نوشت
بهارا بهل تا بگريم چو ابر
كه از دستِ دل رفت دامانِ صبر
نديدى تو آن كودك شيرخوار
كه غلتيد بر خاكِ اين رهگذار
ز پستانِ مادر كه خون مىچكيد
پىِ شير مىگشت و خون مىمكيد
نديدى تو آن نوعروسى جوان
زخون كرده آرايشِ گيسوان
نياسوده در بسترِ آرزوى
فرو خفت بر خاكِ خونينِ كوى
نديدى تو آن دردِ بيدادگر
پسر غرقِ خون روىِ دست پدر
از آن نعره درد و فريادِ كين
بلرزد دلِ كوه و پشت زمين
همه تن نباشم چرا گريه ناك
كه صدشاخه از من جدا شد چو تاك
چرا خون نبارد از اين سرگذشت
كه يك عمر در خون و خنجر گذشت
بهارا نگه كن كه بر شاخسار
چه مىخواند آن مرغ آزادوار:
اگر خون بلبل نجوشد به باغ
كجا از گل سرخگيرى سراغ؟
گل سرخ نو مىكند يادِ دوست
كه رنگِ گلِ سرخ از خونِ اوست
...
در آن واپسين دم كه دم در كشيد
نسيم تو را در هوا مىشنيد
تو را پيش مىديد آن خوش خبر
كه بر مىدميدى نهان از نظر
تو را مىستود، اى بهارِ شگفت
كه بادِ تو اكنون وزيدن گرفت
درود تو هنگامِ بدرود گفت
كه باغ تو در چشمِ او مىشكفت
بيا تا مزارش پُر از گل كنيم
چنين، يادى از خونِ بلبل كنيم
گلها و گلولهها
بهمن صالحى رشت - اسفند ماه ١٣٥٧
شبها صداى سرخ گلوله
از پشت شيشههاى پنجرهى خانههاى شهر مىآمد
شبها صداى ممتد تكبير،
از پشت بامها...
من از ستارههاى پريشان
جريان رويداد خيابان را
مىپرسيدم
اما ستاره، قطرهى اشكى، تنها
در گوشههاى چشم افق بود
و رنگ ماه،
هر شب پريدهتر ز شب پيش، مىنمود
شبها صداى سرخ گلوله
شبها صداى عربدهى مرگ
از چار راههاى بزرگ هزار شهر مىآمد
بادى غريب و گرم
از سمت قلههاى مرتفع عشق مىورزيد
و تنديسها،
از وحشت سقوط شبانه
در خوابهاى سنگى خود مىلرزيدند.
هر شب،
در باغ خوابهاى سياهم
گلهاى زرد دهشت و كابوس، مىشكفت
هر شب
خواب نظاميانى را مىديدم
كه كفتران چاهى معصوم را
بر بامهاى بقعه
به آتش مىبستند
و تانكهائى را،
كز جادههاى مفروش از لالههاى سرخ
عبور مىكردند.
هر بامداد
ديوارهاى شهر،
از جملههاى نفرت و نفرين، رنگينتر مىشد
و كوچهها و گذرگاهها،
نامى شريف و تازه به خود مىگرفت
هر بامداد، آرى
سيل عظيم مردم را مىديدى
كه راهى مساجد بودند
هر روز ما شهيدى ديگر داشتيم
و قرعهى شهادت
بر نام آنكه عاشقتر بود،
مىافتاد.
باور نداشتم
اينان همان گروه كشاورز و كارگر
اينان همان معلم و دانشجو
اينان همان جماعت مرعوب و بىتفاوت بودند
كه با نياز ساهترين چيزها
شبها و روزهايشان سپرى مىشد؛
اينان همان »هزارانى« بودند
كه از وجودشان،
در روزهاى آنچنانى تاريخى
يا جشنهاى رسمى و طاغوتى
- گلهوار -
بهرهورى مىشد؟...
باور نداشتم.
شبها،
از اعتصاب كارگران برق
سيلاب واژههاى تهمت و تطميع
بر دشتهاى باورمان
سد مىشد
و در پناه تاريكى
- در زير نور شمع حقيقت -
ديباچه كتاب گرانقدر انقلاب
نوشته مىگرديد:
- عكس امام،
زينت اوراق لحظهها -
شبها،
هر مسجدى
آتشفشان عقدهى سنگين خلق بود
هر شب وقوع زلزلهاى ديگر
سيل مذاب عصيان را،
در خلوت خيابانها
جارى مىكرد.
شبها صداى سرخ گلوله
از »ژاله« پايتخت شهيدان
از مركز شهادت ايران مىآمد
شبها، صداى ضجهى مردم
- بانگ گوزنهاى هراسان -
از كوچههاى تشنهى آبادان
شبها صداى سوختن مصحف
در جامع مقدس كرمان مىآمد
شبها صداى نالهى قم
در سوگوارههاى عزيزان...
شبها صداى دوست
زآنسوى مرزها
از پشت كوههاى سر به فلك برده
وز ماوراى درياها مىآمد
و قلبهاى مارا،
چون بمبهاى كوچك ساعت شمار
در زير تخت شاه
در جيبهاى وزيران
در پشت ميزهاى خطابه
در پادگان لويزان
در بايگانى ساواك
مخفى نگاه مىداشت
شبها، صداى دوست
سرشار واژههاى طلايى
منظومهى شگفت رسالت بود
شبها ستارهها،
هريك مثال سيب درشتى
در چشمهاى ما متجلى مىشد:
عطر بهار تازهى آزادى،
از كوچههاى حومه پاريس مىوزيد.
....
در بحثهاى خيابانى
شعر شعور نسل، قرائت مىشد
در راه پيمائيها،
حكم زوال سلطهى شيطان
بر پهنهى مقدس ايمان؛...
و اين طلوع ديگر اسلام بود
كز هفت پرده ابر ضخيم كفر
برچار سوى موطن من
دوباره مىتابيد
و در خانههاى ما،
قرآن - ستارهى ابديت -
از روى پيش بخاريها
بر سجادههاى خيس
دوباره
نور مىافشاند.
در قيطريه بود كه تاريخ
تكرار شد
تاريخ اتحاد،
برضد ظلم و فتنه و الحاد
تاريخ اتفاق حسن و ملاحت...
آن روز،
- آن صبح عيد رمضان را مىگويم -
روز غدير ديگر، گوئى
روز نماز خون به مصلاى عشق بود
روزى كه واژههاى سخنرانان
مانند سنگريزهى مهلك
بر فرق فيلهاى شاه
فرو
مىريخت:
پرواز مرغهاى ابابيل
از آسمان آبى اسطورهها
تا دامن كبود دماوند
شبها صداى سنگ
از ريزش مداوم كوهى
در جغرافياى
ايمان
مىآمد.
شبها صداى سرخ گلوله
در امتداد زرد خيابان مىآمد
شبها صداى خون
- صداى ريختن خون -
خون سپيد شيطان
بر سنگفرش گذرگاهها
و انهدام شيشهى ميخانهها
و انفجار مركز هر پايگاه ظلم و تباهى
شبها صداى سرخ انا الحق
از بلندگوى مساجد
شبها صداى سعد رهائى
از تنگناى محبس مسعود
شبها صداى زخمى سلمان
از پشت نخلهاى بيابان مىآمد.
... و ناگهان،
ما شاعران قهوه و احساس
در غار كافهها
از خواب ششهزار سالهى خود
برخاستيم
جوى جنازهها،
ما را بسوى درد خيابان كشاند
ما مرگ را به تجربه دريافتيم
ما معنى شهات را فهميديم
حلاجها را،
بردار خويش رقص كنان ديديم
در فجر خون خلق،
ما آفتاب را باور كرديم
ما انقلاب را باور كرديم
و شعرهاى مردم را نيز
كه فارغ از فنون بلاغت
خارج زقيد قافيه و وزن
در ذهن داغ پير و جوان، جارى بود
ديگر كسى
از ما به سنگر ادبيات
ايهام و استعاره نمىخواست
عشق از مدار حرف، برون مىرفت
شعر از حفاظ سربىخود
عريان مىشد
تا از درون دانشگاه
با قامتى بلند و سرافراز،
همدوش خواستارانش
وارد به رزمگاه خيابان گردد...
شبها صداى سرخ گلوله
در قلعههاى فرو ريخته
بر سينهى ستبر اميران مىآمد
روزى كه پاى پلكان هواپيما
طاغوت مىگريست
روز بزرگ جشن عمومى بود
آن روز
ديوارهاى قصر كهنهى كسراى واپسين
گوئى شكافهائى
عميقتر برمىداشت
و آتش معابد خودكامان
محكوم بر خموشى جاويدان مىشد
ما عاشقان تشنهى خورشيد
در انتظار لحظهى ديدار دوست
در اشتياق شعلهى پيغامش بوديم
و آن يار
آن يگانهترين يار
با آن شراب پانزده ساله
بر پلكان چهاردهم ايستاده بود
با مشعلى ز خون شهيدان كربلا
از قرنهاى سوخته مىآمد
از جادههاى سرخ تشيع
اوراق سبز تذكرة الاوليا
از خواب سربداران مىآمد
وز متن شعر خواهر خوبم »فروغ«
(كسى كه مثل هيچكس نيست)
و آنگاه، نان تازه
در وسعت تفكر من
با دستهاى مهربانش، قسمت مىگشت
و گيسهاى دختر سيدجواد
چون ابر
در آسمان ذهن من
متراكم مىشد.
شبها صداى سرخ گلوله
از ملتقاى عشق و شرف مىآمد
و روزها
از روزنامهها
بوى شگفت خون
بوى عزيز مرگ
و زندگى،
مانند اسب خسته و مفلوكى
خود را به سنگلاخ زمان پيش مىكشاند:
صفهاى نفت و نان،
چون انتظار باران در لحظههاى داغ بيابان بود
صفهاى مردگان
- در حياطهاى پزشكى قانونى -
در انتظار تدفين، اما درازتر...
و ذهن من،
جائى براى اينهمه اجساد
و چشم من،
اشكى براى اين همه گلهاى خوب خوابناك نداشت.
طغيان رودخانهى تاريخ
آغاز گشته بود
و گزمهها،
بيهوده سعى مىكردند
با دستهاى توطئه و تهديد
جريان سيل را متوقف سازند.
از پنجره،
سنگى درون اتاق ادارهام
پرتاب شد
و عكس خاندان، ناگاه
چل پاره از اصابت آن شد
اين مشت دست قاطع تاريخ بود
كه سخت و بىامان
هر لحظه بر نظام ظلم و كفر و جنايت فرود مىآمد.
شبها صداى سرخ گلوله
شبها صداى ممتد تكبير
شبها صداى شيون مادر بر استانهى درمانگاه،...
آه... اين صداى پاى تو بود
آزادى!
-اى سعادت جانگاه -
كه از طنين بانگ هزاران شعار
كه از غريو سبز هزاران سود مىآمد.
سرباز
×گرمارودى تهران - دى ٥٧
امروز،
زير درختان
سربازان چمباتمه نشسته بودند
و هريك كه تيرى مىافكند
خود از پاى مىافتاد!
وقتى به خانه آمد، سرباز
مادر گفت:
تفنگت را كنار بگذار
و جامه ديگر كن!
برادرت تير خورده است
بيا او را در باغچهى خانه بنشانيم.
سرباز گفت:
مىدانم، مادر!
خودم او را زدهام
الان مىآيم!
هديهاى دگر
× عباس صادقى ١٧ شهريور ٥٧
صد ستاره ديگر، شد در آسمان پَر پَر
تا شب دگر شايد، صد ستاره ديگر
خانههاى چشم مابى چراغ مىسوزد
اى امير شرق اينك، زين گذار هم بگذر
تن به تن سپردنها، كوچه كوچه بردنها
تا كه از جوانِ خود، با خبر شود مادر!
مادرا مبارك باد اين نهال آزادى
اينكه قلب تاريخ است، لحظهاى بر آن بنگر
مادر از حجاب خون، مىشود دمى بيرون
تا بر آن رخ گلگون، تا بر آن گلِ منظر
سجدهاى كند از جان، بوسهاى زند از دل
بنددش به قلب خود، گيردش دمى در بر
ناگهان در اين هنگام، آيد اين صدا آرام،
- بهر خلق من، مادرا، هديهاى دگر آور
سفر بيداران
× طاهره صفارزاده ديماه ١٣٥٧
از راه خاك آمدهاى
از راه خون
از ابتداى روز جدال
از ابتداى جادهى تابوت
اينجا بهشت است
بهشت زهرا
بهشت فردا
درختهاى باغ دوباره چوب شدند
تابوت شدند
تابوتها گل دادهاند
شكوفه دادهاند
گلهاى بىكفن و غسل
اينجا بهشت است
از زير سايههاى درختان
صداى آفتابى شيون مىآيد
صداى غرش بغض
صداى هق هق مردان
بلندگو
نوار
عكس
پلاكارد
عكس امام
عكس شريعتى
عكس مجاهدان
عكس دلاوران
اين پهلوان كه بود
از خون بسته بدنيا آمد(١)
در خون باز
در خون جارى خود مىرود
تكثير مىشود و مىماند
هر تن
هزار تن
هفتاد تن
هفتاد هزار تن
و اين قبيلهى بدر
و اين قبيلهى زهرا
و اين قبيلهى ثارالله است
كه تكثير مىشود
و مىماند
.... در ابتداى هر حركت
در ابتداى هر كوچه
الله اكبر است
در انتهاى هر نعره
اشهد ان لا اله الا الله
با هر گلوله پيوند مىخورند
اين اهل وحدت
با اهل بدر
و داغشان داغ است
اى داغداران
باور كنيد شما هم اهل بهشتيد
پيش شما كه لشكر صبريد
لشكر صبر ايوب
لشكر صبر طالوت
جالوت خواهد شكست
بناى ياد بود جهالت
بناى يادبود رهايى خواهد شد
اصحاب ظلم و شقاوت
پيوسته
سكه را سپر جان كردند
اما عزرائيل
آن دستهاى هوشيار امينىست
كه باج نمىگيرد
كه رشوه را پس مىزند
و عزرائيل
هميشه در همه جا حاضر است
در كوچه در خيابان در شهر
هر جا كه مىروى
در كوچه
در خيابان
صفوف »خيابانى«ست
صفوف متحد »جنگلى«
كه عاشقانه مىجنگند
و مىخواهند
باطل برود
بيگانه برود
و مىخواهند
كه حق هميشه بماند
وطن هميشه بماند
و ازدحام به قبرستان پيوستهست
تابوتها كم
و جانسپرده
فراوان است
در صف نشستهاند
بولدوزر حكومت بيگانه
در ژاله
در ويتنام
اجساد كشتگان را برمىداشت
بولدوزر زمان
تمام حكومتها را
برمىدارد
از ريشه برمىدارد
اى شاهد زمانه
تو ريشهى بودن را چگونه مىيابى
حرفى بزن
اين مغز
اين دست
اين پا
اين سينه را
از پايگاه خويش جدا كردند
از اصل خويش جدا كردند
اما روح از فراق جسم نمىميرد
مىماند
وجسم هرچه مىخورد از خاك است
و هرچه مىخورد خود خاك است
و خاك چيست
خون من و درخت
و جسم در آفتاب مىخشكد
گرد مىشود
زمين مىشود
زمين خوراك تو خواهد شد
و تو خوراك زمين خواهى شد
و ما غبار خوارانيم
همدگر خواران
نه خام خواران
نه گياهخواران
و روح توست
كه جسم انسان خوارت را
به خدمت انسان وا مىدارد
به عشق
به ايثار
به ترك راحتى و خودخواهى
به جنگ
و من كه با نهاد ستم مىجنگم
مىدانم كه تا هميشه
جنگ و شهادتم ادامه دارد
و شكل بودن من
شكل روح من
همچون شيار سرانگشتانم(٢)
مرز شباهتى ندارد
با مادرم با پدرم با هيچكس
در حركت مشخص تابوت
من در مشايعت خود هستم
ما در مشايعت خود هستيم
... قبر تمام مظلومان را كندند
و قبر كن شتاب غريبى دارد
كلاغ قبر كن اول بود
و قبر اول قبر هابيل است
كلاغهاى سياه
كلاغهاى قبرن زشت
سپاه قابيلاند
تابوتها چگونه روح تو را حمل مىكنند
اى پاك
اى عزيز
و اى جوانى كوتاه
... و در خيابان
باران دارد مىبارد
بارانى از گلوله
گلوله مىبارد
گلوله مىبارد
صداى دعوت قم مىبارد
و اختيار همين است
كه حق تو را مىخواند
و تو بپا مىخيزى
با اشتياق و شور شهادت در باران
آب و گل تن تو
شكوفه خواهد داد
گل خواهد داد
و سلسلهى گل هميشه منتظر رحمتى است
كه هيچ نمىداند كى مىآيد
كه منتظر فصل نيست
كه گونگى خاك را نمىداند
چه خاك دامنگيرى دارد
اين ديار شما
آهاى شهيد
دست مرا بگير
با دستهايى
كز چارههاى زمينى كوتاهست
دست مرا بگير
من شاعر شما هستم
با جان زخم ديده
من آمدهام كه پيش شما باشم
و در موعود
دوباره با هم برخيزيم
در روز فصل(٣)
در روز حق
روزى كه كوهها
آن ميخهاى صبور
از انزواى نشستن برخيزند
رها شوند
روانه شوند
و انقراض زمين را بنويسند
دوباره برمىخيزيم
به راه مىافتيم
رفتن به راه مىپيوندد
ماندن به ركود
و رفتن از فراز گردنه سخت است
و چونكه از فراز گردنه بگذشتى
سينه گشاده مىگردد
صبورى مدام جهاد
تو را گذر خواهد داد
از گردنه
از خط مستقيم
كه سخت باريك است...
× سوره عقل
× سوره قيامت
× سوره نباء
جمهورى گل محمدى
× سلمان هراتى فروردين ٦٥، تنكابن
شگفت انگيزتر از كهكشان
مساحت مبهم پيشانى توست
كه در آفرينش خورشيد
بىنظير است
و عجيبتر از جنگل
ابنوه گيسوان تو
كه با شتابى بىمانند
پرنده مىپروراند
آه بالا بلندا!
اقيانوس روشنايى
فردا كسى راست
كه تو اورايى
با تو جز آفتاب
دمساز نيست
تو را جز بهار و درخت
نمىشكيبند
با تنفس تو مىنالند
اى كرامت عام!
در شگفتم
چگونه از حضور تو مىنالند
عجبا!
به آتش مىكشاند مرا
ناسپاسىشان.
اينان - حنجره ديگران -
تا تو نبودند
تو را نشنيدند
تو را نخواندند
از بدو بامداد
كه شروع لبخند بودى و آفتاب
با تو چگونه توانند بود
اين زمان
كه سراسر صبورى مىطلبى و التهاب
اى باغ
اى چراغ
چگونه تو را دوست بدارند
بىكمترين نشانى از داغ
مرا جز اين نيست
كه ظرفيت درد نيست
وگرنه
كدام آفتاب
در يورش طوفانها
كاهش يافت
نگاهت مىكنم
از ديروز وسيعتر شدهاى
- چشم بدت دور -
آنجا كه عطر تو نيست چيست؟
و يك مجله خارجى
از قول يك فيلسوف خوشبخت
كه از پنجسالگى تا هنوز »فراك« مىبندد
نقل كرد:
»انسان حيوان ناطقى است
كه شراب مىخورد
و دانس مىرقصد«
امروز
اين تازهترين تعريف انسان است
زمين در كوير ستانى خفته است
و تو تنها چشمهسار روشن اين غربت رو به زوالى
تو همان بلالى
كه از مأذنه اين شورهزار
بانگ محمدى مىافشانى
باران نثار
هميشه باد بهار
جادهها
از حضور همواره كاروانيان
معطر است
درختان از سلامت سبز برخوردارند
و رودها
با خروشهاى متفاوت خويش
به تنوع اين فصل مىافزايند
من چگونه به ترديد تن دهم
حتى اگر
نَفَسهايى مسموم
از تشنّج حنجره بوزند
بايد بگويم:
چه بىشرمند
اينان كه مرتبه تو را
با عاقبت خويش اندازه مىگيرند
اينجا كه من ايستادهام
بامى از روشنايى است
و رو به روى من خيابانى
كه با كاروانهاى »به كربلا مىرويم«
ادامه مىيابد
اينجا براين بام
دو چشم حسود
در دو طرف من
بر دو لبه بام
يكى از كمبود »ولايت« هذيان مىگويد
و آن ديگرى مىگويد:
»سواران را چه شد؟«
و مرا
حكايت مردى به ياد آمد
كه در ازدحام درخت
دنبال جنگل مىگشت
اينان مىخواهند از تماشا بازمان دارند
به جادهها نگاه مىكنيم
حضور اين كاروان
چه شكوهى به خيابان داده است
اينان با رفتارى پرندهوار
و با حرارتى از تنفس سبز
مرا مىآموزند
دستِ كم درختى باشم
در خدمت پرندگان
درنگاهشان
دگرديسى گل سرخ را مىشنوم
و گرايش حاد آفتابگردان را
به محمدى شدن
از سبز اين درختان خوشرفتار
مىفهمم
بهار از تبار محمد است
و جهان
به تدريج در قلمرو اين بهار
گام مىزند
فردا
با يك زلزله صبح مىشود
آنگاه پيامبران
با شاخهاى از گلِ محمدى
به دنيا مىگويند:
صبح بخير!
فردا ما آغاز مىشويم
فردا جنگلى از پرنده
آسمانى از درخت
و دريايى از خورشيد خواهيم داشت
فردا پايان بدى است
فردا جمهورى گل محمدى است.
١ - سوره علق
٢ - سوره قيامت
٣ - سوره بناء